چند حکايت از کرامات حضرت عباس عليه السلام:
آيةالله حاج سيد عباس کاشانى حائرى نقل مىکرد: «روزى در خانه آيةالله العظمى حکيم(1) بودم که کليددار آستان مقدس حضرت ابوالفضل عليهالسلام تلفن کرد و گفت: سرداب مقدس ابوالفضل عليهالسلام را آب گرفته و بيم آن مىرود که ويران گردد و به حرم مطهر و گنبد و منارهها نيز آسيب کلى وارد شود، شما کارى بکنيد.
اين تصوير لباس خونین منسوب به امام حسین(ع) است که گفته مي شود در موزه شهر مکه در عربستان سعودي قرار دارد.

** عـرش بـر جـلـوۀ رخـسـار حسین(ع) مـی نـازد **
** عـرش بـر اشـک عــزادار حسین(ع) مـی نـازد **
** قـبـر شـش گـوشـه بـه زوّار حسین(ع) مـی نازد **
** کــربـلاء هــم بــه علمدار حسین(ع) مــی نــازد **
** فاطمه(س) ام ابــیـهــا ، بــه حسین(ع) مــی نــازد **
** هـمـه جـا زینب کبری(س) بـه حسین(ع) مـی نازد **
** این حسین(ع) کـیسـت کـه مـحبوب تمام دلهاست **
** او حسین(ع) است حسین(ع)، میوۀ قلب زهراء(س) **
يادم ز وفاي اشجع الناس آيد وز ديده تر سوده الماس آيد
آيد به جهان اگر حسين دگري هيهات برادري چو عباس آيد
سلام بر رشادت دستان حيدري ات! سلام بر توفندگي شمشير ذوالفقارت! سلام بر جانبازي و عشق و برادري ات! سلام بر تو اي زيباترين واژه قاموس فروتني! سلام بر تو و بر دستان آب آورت! سلام بر لبان خشکيده ات که سرچشمه آب بقاست و آب را در حسرت جرعه اي از خنکاي خود وانهاده است!
خاندان حضرت عباس (ع):
در چهارم شعبان سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر کلبي و کنيه اش (ام البنين) بود. چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، که اميرالمومنين از برادرش عقيل، که به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست کرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري کند و عقيل، فاطمه کلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري کرد و ازدواج صورت گرفت.
محل دفن حضرت عباس (ع):
قبرحضرت عباس(ع) نزديك محل شهادتش كنار شريعه فرات است،حضرت ابوالفضل(ع) لحظه شهادت سي وچهار سال سن داشت. حسين عمادزاده نويسنده متبحري است كه رحلت نمودند، ايشان كتابي مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد و زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از ديدنشان(بخاطر كتابي كه راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند: جايگاه را فقط براي بزرگان باز مي كنيم و اين جايزه توست كه براي حضرت عباس(ع) زحمت كشيدي.

وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود. سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است، دو ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته چقدر مرقد كوچكي دارد (مانند قبر طفلي مي ماند) لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.

نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر كربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشك از رخسارمان سرازير مي گردد؛وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرات مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند، تيري به چشم مباركش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند، از طرفي هم دست ندارد كه تير را بيرون بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي كرد فرياد مي زند: يا اخا ادرك اخا لا يوم كيومك يا ابا عبدالله(ع) ...
--------------------------------------------------------------------------------
دلاوری های حضرت عباس (ع) از دید تاریخ نگاران
شيخ مفيد در ارشادوشيخ طبرسي در اعلام الوري گفته اند لشكر بر حسين چيره شد حضرت سوار شده و به سوي فرات رفت وبرادرش عباس جلوي او بود لشكر ابن سعد راه او را گرفتند و مردي از بني دارم به آ نها فرياد زد واي بر شما فرات را بر او ببنديد و نگذاريد سر آب رود حسين فرمود بار خدايا او را تشنه كن او در خشم شد تيري به چانه آن حضرت زد حضرت تير را بيرون آورد و دست زير آن گرفت و پر از خون شد و گفت بار خدايا من به تو شكايت كنم از آنچه با پسر دختر پيغمبر تو عمل شود سپس با لب تشنه به جاي خود برگشت ولي لشكر گرد ابالفضل را گرفتند و او را از آن حضرت جدا كردند و ابالفضل تنها جنگيد تا به شهادت رسيد و زيد بن ورقا حنفي و حكيم بن طفيل طايي پس از آنكه زخم فراوان برداشت و توان جنبش نداشت متصدي قتل او گرديدند
حسن بن علي طبرسي گفته تيري كه آن ملعون به حسين انداخت بر پيشاني حضرت نشست و عباس آن را بيرون آورد ولي روايت گذشته اشهر است
طبري از هشام از پدرش محمد بن سائب از قاسم بن اصبغ بن نباته نقل كرده كه كسي كه در شهادت امام حسين حاضر بوده براي من گفت كه چون قشون حسين مغلوب شد سوار شد و به سوي فرات رفت مردي از بني ابان بن دارم گفت واي بر شما ميان او و فرات حائل شويد مبادا شيعيانش به او بپيوندند گويد اسب خود را راند و لشكر دنبال او رفتند راه فرات را بر حسين بستند و حسين فرمود خدايا اورا تشنه كن و اباني تيري به چانه او زد واو تير را كشيد و دست گشود و پر از خون شد و فرمود بار خدايا از آنچه با پسر دخترپيغمبرت ميشود به تو شكايت مي كنم بخدا طولي نكشيد خداوند عطش را بر آن مرد مستولي كرد و سيراب نمي شد قاسم ابن اصبغ گويد من هم با كساني بودم كه باد او را ميزدند شربت شكر و جام شير و كوزه آب حاضر بود و مي گفت واي بر شما تشنگي مرا كشت يك كوزه آب يا قدحي كه خانواده اي را سيراب مي كرد به او مي دادند مي نوشيد و از لب باز مي گرفت و اندكي مي خوابيد باز فرياد مي كرد واي بر شما به من آب دهيد تشنگي مرا كشت بخدا چيزي نپائيد كه شكمش مانند شتري تركيد
گويم ظاهر كلام شيخ ابن نما اين است كه نام اين مرد ذرعه بن ابان بن دارم بوده گويد روايتي به قاسم بن اصبغ بن نباته مي رسد نقل كند از كسي كه خودش امام حسين راديده بود كه مسناه را كه خاكريزي بلند كنار شط بود گرفته بود تا خود را به فرات رساند و عباس جلوي او بود و نامه عبيدالله بن عمر بن سعد رسيد كهآب را بر حسين و اصحابش ببندد و قطره اي از آن نچشد عمر بن سعد عمرو بن حجاج را با پانصد سوار بر شريعه فرات فرستاد و عبدالله بن حصين ازدي فرياد كشيد يا حسين اين آب را مي بيني كه چون شكم آسمان موج مي زند ؟ بخدا قطره اي از آن نچشي تا از تشنگي با يارانت بميري ذرعه بن ابان دارم گفت ميان او و آب حائل شويد و تيري به آن حضرت زد كه به زرنخش جا گرفت و او فرمود بار خدايا او را از تشنگي بكش و هرگز او را نيامرز و يك شربتي آب براي او آوردند و خون مانع بود كه آنرا بياشامد خون را بسوي آسمانها مي پاشيد و مي گفت چنين است
صاحب عمده الطالب در شرح اولاد عباس گويد كنيه اش ابالفضل و لقبش سقاء بود زيرا در روز عاشورا براي برادر خود آب طلبيد و پيش از آنكه به او برساند كشته شد قبرش نزديك شريعه و در محل شهادت او است و در آن روز پرچمدار حسين بود
ابو نصر بخاري از مفضل بن عمر روايت كرده كه حضرت صادق فرمود عموي ما عباس بصيرت عميقي داشت و ايمان محكمي با ابا عبدالله جهاد كرد و خوب امتحان داد و به شهادت رسيد و خونش در بني حنيفه است سي و چهار ساله بود كه كشته شد و مادر او ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است و برادرانش عثمان جعفر و عبدالله هستند
و چون روز عاشورا شد شمر بن ذي الجوشن كلابي آمد عباس و برادرانش را خواست و گفت خواهرزادگان من كجايند؟ جوابش ندادند حسين به برادرانش گفت گرچه فاسق است زيرا يكي از اخوال شماست گفتند چه مي خواهي ؟ گفت نزد من آئيد شما در امانيد خود را به كشتن ندهيد با برادر خود.
به او دشنام دادند و گفتند زشت باد خودت و زشت باد آ نچه آوردي ما سيد و آقاي خود را بگذاريم و در امان تو آئيم؟ خودش و سه برادرش در آن روز كشته شدند
و شيخ صدوق ضمن حديثي از امام چهارم روايت كرده است كه خدا عباس را رحمت كند خوب جانبازي كرد و خوب امتحان داد و خود را قربان برادرش كرد تا هر دو دستش جدا شد و خداي عزوجل عوض آنها دو بال به او عطا كرد كه در بهشت با فرشتگان پرواز كندچنانچه به جعفر بن ابي طالب عطا كرد و عباس نزد خداي تبارك و تعالي مقامي دارد كه همه شهدا در روز قيامت بر آن رشك برند
در بحار است كه چون عباس خود را تنها ديد نزد برادر آمد و گفت اجازه ميفرمائيد؟ حسين سخت گريست و فرمود برادر جان تو علمدار مني و اگر بروي لشكرم پراكنده شود عباس گفت دلم تنگ شد و اززندگي سير شدم و مي خواهم از اين منافقان انتقام خون برادران را بگيرم حسين فرمود آبي براي اين كودكان بياور عباس رفت و به لشكر نصيحت كرد و آنها را بر حذر داشت سودي نبخشيد نزد برادر برگشت و به او خبر داد و شنيد كودكان فرياد العطش دارند مشكي برداشت و سوار اسب شد و سوي فرات رفت و چهار هزار از موكلان فرات دور او را گرفتند و او را تيرباران كردند بر آنها حمله كرد و هشتاد كس از آنها را كشت و آنها را از هم شكافت تا وارد شريعه شد خواست شربتي آب بنوشد به ياد تشنگي برادرش حسين واهل بيتش افتاد اب را ريخت و مشك را پرآب كرد.
و به دوش راست انداخت و رو به خيمه ها كرد راه او را بستند و گرد او را گرفتند با آنها جنگيد تا نوفل با ضربتي دست راستش را انداخت مشك را به دوش چپ گذاشت نوفل دست چپش را هم از مچ قطع كرد و مشك را به دندان گرفت تيري به مشك آب رسيد و آبش ريخت و تير ديگر به سينه او نشست و از اسب به خاك افتاد و فرياد زد برادر مرا درياب چون حسين به بالين او آمد او را به خاك و خون غلطان ديد و گريست
طريحي در كيفيت قتلش گويد مردي بر او حمله كرد و عمود آهنين بر فرق سرش زد واز هم شكافت و به خاك افتاد و فرياد زد يا اباعبدالله عليك مني السلام ابن نما درباره حكيم بن طفيل گفته است او لباس تن عباس ربود و به او تيري زد
در بحار است كه چون عباس شهيد شد حسين فرمود الان كمرم شكست و چاره ام قطع شد.
--------------------------------------------------------------------------------
چند داستان از کرامات حضرت عباس (ع)
جناب حجه الاسلام آقاي شيخ محمدتقي نحوي واعظ قمي در تاريخ 16 محرم الحرام 1417 ق از مرحوم پدرشان، آقاي حاج شيخ ابوالقاسم نحوي، ماجراي زير را نقل كردند:
مرحوم نحوي، در آن زمان كه به امر حضرت آيه الله العظمي بروجردي (ره) همراه پسرشان در نجف اشرف اقامت داشتند، در ايام زيارتي مخصوصة حضرت سيدالشهدا اباعبدالله الحسين عليه السلام كه مصادف با شب نيمة شعبان است به كربلا ميرفتند و در آنجا نخست به حرم حضرت امام حسين عليه السلام سپس به حرم سردار كربلا حضرت قمر بني هاشم عليه السلام مشرف ميشدند. يك روز كه براي عتبه بوسي به حرم حضرت ابوالفضل عليه السلام رفته بودند، مشاهده ميكنند نوجوان ۱۳ - ۱۴ سالهاي را سيم برق گرفته، خشك كرده است.
پدر بچه داشت با حضرت قمر بني هاشم عليه السلام حرف ميزد و ميگفت: آقا جان، تو ميداني من ميخواستم بيايم به پابوس شما، اما مادر بچه راضي نبود كه او را با خود بياورم. حالا اگر بدون او به خانه برگردم، جواب مادرش را چه بگويم؟! مرحوم نحوي ميفرمود: يكدفعه ديدم كه بچة مرده، به كرامت حضرت قمر بني هاشم عليه السلام به حركت آمد! آري، نوجوان زنده شد و همراه پدرش به منزل بازگشت.
حضرت اباالفضل عليه السلام فرمود: بگو يا صاحب الزمان!
جناب حجه الاسلام آقاي مكارمي فرمودند:
نقل شده است در يكي از شهرهاي شيراز شخصي همراه عمويش براي ماهيگيري به كنار ساحل ميرود و در آنجا يكدفعه غرق ميشود. عموي وي، نگران از مرگ برادرزاده ، ناگهان ميبيند كه وي روي آب آمد! باري، شخص غرق شده كنار ساحل ميآيد و عمويش از او ميپرسد: چگونه نجات يافتي؟ ميگويد: در حال غرق شدن ، به ياد روضهها افتادم، پس از آن عرض كردم: يا اباالفضل!
ديدم حضرت اباالفضل العباس عليه السلام تشريف آوردند و در گوشم فرمودند: بگو يا صاحب الزمان! من هم متوسل به حضرت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف ) شدم و عرض كردم يا صاحب الزمان! آقا امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تشريف آوردند و مرا نجات داده كنار ساحل آوردند.
در قبر گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ عبدالله مبلغي آباداني نقل كردند:
در سال 1355 شمسي، يكي از وعاظ شهر يزد، به نام شيخ ذاكري، به بندرعباس ميآيد و از آنجا جهت تبليغ به دهكدة سياهو، در اطراف اين شهر، عازم ميگردد و در روز 9 محرم الحرام در اثر سكته قلبي درميگذرد. جنازة آن مرحوم را به بندرعباس منتقل ميكنند و در جوار يكي از امامزادهها به خاك ميسپارند.
اينكه بقيه ماجرا را از زبان حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي مبلغي بشنويد:
ايشان ميگويد:
من موقع تلقين خواندن، قسمت دست راست مرحوم ذاكري را تكان ميدادم كه ناگاه چشم خود را باز كرد و با صداي بلند، به گونهاي كه همه شنيدند گفت: السلام عليك يا اباالفضل العباس عليه السلام! و سپس بست.
همزمان با اين حادثه شگفت، بوي عطر خوشي به مشام من و حضار رسيد كه بر اثر آن افراد حاضر شروع به صلوات بر پيامبر و خاندان معصوم وي سلام الله عليهم اجمعين نمودند. اين بود مشاهدات اين جانب كه خود در حال تلقين ميت ، ناظر آن بودم.
آنقدر نرفتيم، كه مرداب شديم همرنگ سكوت، محو مهتاب شديم
هر بار نشستيم و، مروت كرديم از شرم لبان تشنهات، آب شديم!
صد دينار حواله حضرت اباالفضل العباس عليه السلام
ثقه الاسلام جناب آقاي حاج شيخ علي رضا گل محمدي ابهري زنجاني، شب ۲۷ جمادي الثانيه سال ۱۴۱۶ هـ ق در حرم مطهر كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه عليها السلام نقل كرد:
يكي از اهالي كربلا، عربي را ميبيند كه در حرم حضرت قمر بني هاشم ابوالفضل العباس عليه السلام كنار ضريح مطهر ايستاده و با حضرت سخن ميگويد.
آقا جان، صد دينار از شما پول ميخواهم؛ ميدهي كه بده و اگر نميدهي ميروم به حرم حضرت سيدالشهداء امام حسين عليه السلام شكايت شما را به آن حضرت ميكنم.
سپس سرش را به طرف ضريح مطهر برده و ميگويد: فهميدم، فهميدم! و از حرم بيرون ميرود. عرب مزبور به بازار رفته و به يكي از مغازه داران ميگويد: آقا فرموده است صد دينار به من بده. او ميگويد: نشاني شما از آقا چيست؟ ميگويد: به اين نشان، كه پسر شما مريض شده و شما صد دينار نذر حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام كردي؛ بده! و او هم صد دينار را ميدهد.
ناقل ميگويد: به مرد عرب گفتم: چطور شد با حضرت صحبت كردي و نتيجه گرفتي. گفت: به حضرت گفتم اگر پول ندهي، ميروم شكايت شما را به برادرت امام حسين عليه السلام ميكنم. اينجا بود كه ديدم حضرت، داخل ضريح ظاهر شد و در حاليكه روي صندلي نشسته بود، حوالهاي به من داد.من هم رفتم و از بازار گرفتم.
•
